تبليغاتX
عاشقانه های سبز بهاری
عاشقانه های سبز بهاری
شاید این جمعه بیاید........
صفحه نخست
ایمیل مدیر
عاشقانه های سبز بهاری

خدایا انتظار چقدر سخت است درست مثل کسی که نمیداند چکار باید کند وبه کدام طرف نگاه کند انتظار

مثل چیه.....

نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه نهم خرداد 1387
لينك مطلب

نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه نهم خرداد 1387
لينك مطلب

ساقیا بده جامی زین شراب روحانی

                         تا دمی براساییم زین حجاب ظلمانی

 طره ی پریشانش دیدم وه دل گفتم 

                        این همه پریشانی بر سر پریشانی

 بی وفا نگار من میکند به کار من

                       خنده های زیر لب عشوه های پنهانی

 دین ودل به یک دیدن باختیم وخرسندیم

                      در قمار عشق ای دل کی بود پریشانی

خانه دل ما را از کرم عمارت کن

                   پیش از ان که این خانه رو نهد به ویرانی

  این شعر از شیخ بهایی که درباره معشوقش خدا سروده

نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه نهم خرداد 1387
لينك مطلب

  • کدام جمعه دعا مستجاب خواهد شد
    • سوار صاعقه پا در رکاب خواهد شد
    • کدام جمعه ز تاثیر تابش خورشید
    • دلی که یخ زده از غصه آب خواهد شد
    • کدام جمعه زعطر بهشتی گل یاس
    • بهار غرق شمیم گلاب خواهد شد
    • کدام جمعه شود بخت عاشقان بیدار
    • و چشم فتنه عالم به خواب خواهد شد
    • کدام جمعه خدایا ز فیض گریه شوق
    • بهار و باغ و چمن کامیاب خواهد شد
    • کدام جمعه بگو یا محول الاحوال
    • در آسمان و زمین انقلاب خواهد شد
    • جمال روشن آن ماه پشت پرده غیب
    • کدام جمعه برون از حجاب خواهد شد
    • کدام جمعه به خورشید می خورد پیوند
    • کدام جمعه پر از آفتاب خواهد شد
    • هزار جمعه چشم انتظار در راه است
    • کدام جمعه دعا مستجاب خواهد شد
    • کدام جمعۀ ما دلفریب خواهد شد
    • زحق منادی صبح قریب خواهد شد
نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه نهم خرداد 1387
لينك مطلب

حضور تو ردي است بر گوشه گوشه ي خانه و ذهن
و جمعه
حكايت سكوت آپارتمان است و
دفترچه خاطراتي كه بر مبل رها مانده.
o
آشپزخانه متروك
پنجره بي عبور
و زردي نور آفتاب كه از پشت پرده
فرش ها را هاشور مي زند.
o
نفس ام حبس مي شود در بازي خيال و خاطره
آنگاه كه
قطره قطره
از قاب ديوار در نگاهم مي ريزي
و شوري لبهايت تصوير مي شود.
o
جمعه                                        
حكايت سكوت آپارتمان است و
دفترچه ي خاطراتي كه ورق مي خورد
و نفسي
كه در ياد تو
مدام
بند مي آيد...

 

نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه هشتم خرداد 1387
لينك مطلب

خواب ديدم
در خواب با خدا گفتگويي داشتم
خدا گفت: پس مي خواهي با من گفتگو كني؟
گفتم: اگر وقت داشته باشيد.
خدا لبخند زد.
چه چيزي بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي كند؟
خدا پاسخ داد؛
اين كه آنها از بودن در دوران كودكي ملول مي شوند، عجله دارند كه زودتر بزرگ
شوند و بعد حسرت دوران كودكي را مي خورند،
اينكه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول مي كنند و بعد پولشان را خرج حفظ
سلامتي مي كنند،
اينكه چنان زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و چنان مي ميرند كه گويي
هرگز زنده نبوده اند،
خداوند دست هاي مرا در دست گرفت و مدتي هر دو ساكت مانديم!
بعد پرسيدم: بعنوان خالق انسان ها مي خواهيد آنها چه درس هايي از زندگي ياد
بگيرند؟
خدا با لــــبخند پاسخ داد؛
ياد بگيرند كه نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد، اما مي توان
محبوب ديگران شد،
ياد بگيرند كه خوب نيست خود را با ديگران مقايسه كنند،
ياد بگيرند كه ثروتمند كسي نيست كه دارايي بيشتري دارد،‌ بلكه كسي است كه
نياز كمتري دارد.
ياد بگيرندكه ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق در دل كساني كه دوستشان
داريم ايجاد كنيم،
و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد،
و با بخشيدن بخشش را ياد بگيرند،
ياد بگيرند كساني هستند كه عميقا آنها را دوست دارند اما بلد نيستند
احساسشان را ابراز كنند يا نشان دهند،
ياد بگيرند كه مي شود دو نفر به يك موضوع واحد نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند،
ياد بگيرند كه هميشه كافي نيست ديگران آنها را ببخشند، بلكه خود نيز بايد خود را
ببخشند.
و ياد بگـــيرند كه من اينـــجا هستم ...
هميشه!

نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه هشتم خرداد 1387
لينك مطلب


  • منوی سایت
  • صفحه نخست
  • پست الکترونيک
  • خانگي سازی
  • ذخيره كردن صفحه
  • اضافه به علاقه منديها

  • درباره وبلاگ
  • سلام که به کسایی که به اینجا سر میزنن وهوس میکنن یه چیزایی درمورد نویسند هاش بدونن من مریم یه روزی وقتی که هنوز نه سالم نشده بود وقتی که یه دختر پاک بودم دوست داشتم همش نماز بخونم من همش میرفتم مسجد اون موقعه ما توی یه روستا زندگی میکردیم و یه شب موقع نماز من یه چیزی دیدم که منو شیفته ائمه کرد البته خیلی ترسیدم نمیدونم مثله یه سایه که بزرگترها بهم میگفتن اقا بوده من ترسیده بودم تا یه مدت نرفتم مسجد ولی خوب
    شیفته اقام شدم من وقتی که با کامپیوتر اشنا شدم میخواستم یه وبلاگ بسازم که توش از عشق اقام بگم به اقام بگم که خیلی دوستش دارم من الان 3روز دیگه تولدمه من تو تیرماه سال 1370 به دنیا اومدم الان دارم میشم 17 ساله دوست داشتم اقام اینجا بود وبهش میگفتم که چقدر دوستش دارم خلاصه من مریم میخوام بگم امیدوارم شمام کمکم کنید دوستتون دارم
    الا ای یوسف زهرا چرا پس تو نمیایی
    تو هستی غمگسار ما چرا پس تو نمی ایی
    تویی گمگشته دنیا منم قطره تویی دریا
    برای تابش دلها چرا پس تو نمی ایی
    تویی بخشنده عزت تویی مولای این امت
    برای رونق دنیا چرا پس تو نمی ایی
    به حق اشک سرخ اقا به حق روی زرد ما
    بیا ای حجت یکتا چا پس تو نمی ایی
  • نویسنده
  • جستجو
  • :جستجو در گوگل
    :جستجو در همین صفحه

  • آمارسایت
  • »افراد آنلاين:
    »تعداد بازديدها:
    »کاربر: Admin


    Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

    Add to Technorati

    کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

    All Rights Reserved 2008-2010 © by man-ir.blogfa.com

    Design This Web By Noleek ™ @ Ver:2.00 POWERED BY BLOGFA.COM