تبليغاتX
عاشقانه های سبز بهاری
عاشقانه های سبز بهاری
شاید این جمعه بیاید........
صفحه نخست
ایمیل مدیر
عاشقانه های سبز بهاری

با سلام اقای خوبم ایا میدانی این چندمین جمعه است که من می ایم ومیروم وعده جمعه بعد را به خودم میدهم که میایومیگم اقام میاد من میدونم میای ولی کی؟کاش یکی یه روز یه ثانیه به فکرت بود تا تو هم بیای اقاجون ایندهمین جمعه است که من مینویسم نمیدانم از کجا باید بنویسم نمیدانم دیگر چه بنویسم ما ادما حس غریبی داریم وقتی منتطر یکی هستیم نمیاد ولی درست برعکس وقتی که انتظار دیدنش رو نداریم میبینمش ومیاد خلاصه اقاجون من منتظر خواهم ماند نه تنها این جمعه بلکه جمعه های بعد من میدانم خواهی امد این را نه تنها من بلکه همه اهالی کوچه باران همه میدانند اقا جون خواستم بهت نامه بدم نامه ای سر به مهر اما نمیدانستم به کدام باد بدمش نمیدونستم به کدام ادرس بفرستمش نمیدانستم که چه جوری بدمش اقا جون کاش یکم به فکرت بودیم به جای اینکه با کلمات انقدر بازی کنیم واونها رو مودبانه کنار هم بزاریم کاش یه نمازمون دعاش فقط به خاطر تو باشه اقاجون نه تنها من بلکه اونایی که عاشقتن منتظرتن اقا جون خیلی دوستت دارم خیلی

اقا ی خوبم تو اینهمه از ما بدی میبینی وچیز نمیگی ولی ما تا یه مشکلی برامون پیش میاد اون را به گردن شما میندازیم وشمام حلش میکنین اقاجون قربونت برم بیا

راستی درسته که گذشته ولی روز تولد مادرتونو بهتون تبریک میگم

نوشته شده توسط مریم در جمعه هفتم تیر 1387
لينك مطلب

یادم رفت بگم امروز یه سری بچه ها کنکور دارن براشون دعا کنین فردا وپس فردا هم همین طور اخه من درکشون میکنم چون سال دیگه خودم کنکور دارم وباید براشون دعا کنم تا اون موقعه خدا منو کمک کنه راستی من هنوز فکر نمیکنم که سال دیگه کنکور دارم وای من  هم بزرگ شدم وسال دیگه باید کنکور بدم ای خدا کنکور چه واژه غریب واشنایی راستی بچه ها شماهاییکه کنکور دارین یکم از حس وهواش برا منم بگید چه جوری بود چیکار میکردین یکم برامون بگین چه جوری درس میخوندین من قراره از این تابستون بخونم اصلا تا اون موقعه یادم میمونه هرچی خوندم خیلی وقته که هوس کردم سر بزنم به کتابهای قدیمی ومطلبشون به قول معلممون خانم........عمقی بخونمشون
نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه ششم تیر 1387
لينك مطلب

دوري ما از خدا و حكمتهاي خدا براي ما.....

گفتم: خداي من، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغهء ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم، در آن لحظات شانه هاي تو کجا بود؟

گفت: عزيز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودي، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي. من همچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

گفتم: پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي، اينگونه زار بگريم؟

گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي کند، اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان، چرا که تنهااينگونه مي شود تا هميشه شاد بود.

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي؟

گفت: بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي، تو هرگز گوش نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيزتر از هر چه هست، از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهي رسيد.

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم نباشتي؟

گفت: روزيت دادم تا صدايم کني، چيزي نگفتي، پناهت دادم تا صدايم کني، چيزي نگفتي، بارها گل برايت فرستادم، کلامي نگفتي، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بندهء من بودي چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي.

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي؟

گفت: اول بار که گفتي "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم، تو باز گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر، اگر تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار مي کردي همان بار اول شفايت مي دادم.

گفتم: مهربانترين خدا ! دوست دارمت ...

گفت: عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...

خدايا به خاطر همه عناياتي که به من داري ازت ممنونم.

تو تمام لحظه هاي نيازم فقط خواستمت. ولي تو منو واسه هميشه ميخواي . توي اين لحظه هاي ترديد و تنهايي تنهام نذار. قدرت خواستن و رسيدن عطا کن به اين وجود ناتوان و کمکم کن تا من بر زمان حكم برانم، نه آنكه گوش به فرمان بادا باداي ايام باشم ...

کمکم کن تا پيش از آنكه مرا بفهمند به سوي دركشان گامها بردارم.

نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه ششم تیر 1387
لينك مطلب

 
نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه ششم تیر 1387
لينك مطلب

 

زیر پایت را میبوسم چون یه روزی پیامبر فرمود بهشت زیر پایت است دوستت دارم ای عزیزمن بدان روزی که فقدانت را احساس کنم وجود نخواهد داشت چون بعد از ان من نیز خواهم مرد

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مریم در دوشنبه سوم تیر 1387
لينك مطلب

با سلام

روز مادر عزیزترین بهترین نازترین باوفا ترین موجود دنیا مبارک

من رفتم بیرون روز شنبه برا مامانم کادو بگیریم خلاصه هممون پولمون گذاشتیم رو هم که یه سکه برا مامانم بگیریم ما میخواستیم بریم روز شنبه براش بگیریم تا دیگه تا اخر هفته دوباره نخواد بریم بیرون واز اونجایی که مغازه دارا خیلی زرنگن نزدیک روز مادر قیمت هارو میبرن بالا همون روز کادو بگیریم خلاصه ما کادو رو گرفتیم قرار بود سکرت باشه تا روز سه شنبه بابام طاقت نیاورد وگفت بهش بدینش دیگه هرچی علامت وچشمک تاثیری نداشت وبابام کار خودش وکرد خلاصه کادومون روز شنبه دادیم به مامان تازه من گفتم اشکال نداره یه کادوی فرعی میگیریم برا ان روز که حداقل یه چیزی انروز بهش بدیم داداشم رفت یه سری بشقاب کیک خوری براش گرفت من گذاشته بودمش تو اتاقم که مامانم موقعی که من خواب بودم اومد تو اتاقم البته با خواهرم کار داشت که کادو رو دید وپیله کرد که چیه اخر سر م بهش نگفتیم واونم همون روز فهمید خلاصه نشد که این موضوع سکرت باشه

نوشته شده توسط مریم در دوشنبه سوم تیر 1387
لينك مطلب

ري را » ... صدا مي‏آيد امشب
از پشت «كاچ» كه بند آب
برق سياه تابش تصويري از خراب
در چشم مي‏كشاند.
گويا كسي است كه مي‏خواند...

اما صداي آدمي اين نيست.
با نظم هوش ربايي من
آوازهاي آدميان را شنيده‏ام
در گردش شباني سنگين؛
زاندوه‏هاي من
سنگين‏تر.
و آوازهاي آدميان را يكسر
من دارم از بر
يكشب درون قايق دلتنگ
خواندند آنچنان؛
كه من هنوز هيبت دريا را
در خواب

مي‏بينم.

ري را ري را...
دارد هوا كه بخواند.
درين شب سيا.
او نيست با خودش،
او رفته با صدايش اما
خواندن نمي‏تواند ...

نوشته شده توسط مریم در شنبه یکم تیر 1387
لينك مطلب


  • منوی سایت
  • صفحه نخست
  • پست الکترونيک
  • خانگي سازی
  • ذخيره كردن صفحه
  • اضافه به علاقه منديها

  • درباره وبلاگ
  • سلام که به کسایی که به اینجا سر میزنن وهوس میکنن یه چیزایی درمورد نویسند هاش بدونن من مریم یه روزی وقتی که هنوز نه سالم نشده بود وقتی که یه دختر پاک بودم دوست داشتم همش نماز بخونم من همش میرفتم مسجد اون موقعه ما توی یه روستا زندگی میکردیم و یه شب موقع نماز من یه چیزی دیدم که منو شیفته ائمه کرد البته خیلی ترسیدم نمیدونم مثله یه سایه که بزرگترها بهم میگفتن اقا بوده من ترسیده بودم تا یه مدت نرفتم مسجد ولی خوب
    شیفته اقام شدم من وقتی که با کامپیوتر اشنا شدم میخواستم یه وبلاگ بسازم که توش از عشق اقام بگم به اقام بگم که خیلی دوستش دارم من الان 3روز دیگه تولدمه من تو تیرماه سال 1370 به دنیا اومدم الان دارم میشم 17 ساله دوست داشتم اقام اینجا بود وبهش میگفتم که چقدر دوستش دارم خلاصه من مریم میخوام بگم امیدوارم شمام کمکم کنید دوستتون دارم
    الا ای یوسف زهرا چرا پس تو نمیایی
    تو هستی غمگسار ما چرا پس تو نمی ایی
    تویی گمگشته دنیا منم قطره تویی دریا
    برای تابش دلها چرا پس تو نمی ایی
    تویی بخشنده عزت تویی مولای این امت
    برای رونق دنیا چرا پس تو نمی ایی
    به حق اشک سرخ اقا به حق روی زرد ما
    بیا ای حجت یکتا چا پس تو نمی ایی
  • نویسنده
  • جستجو
  • :جستجو در گوگل
    :جستجو در همین صفحه

  • آمارسایت
  • »افراد آنلاين:
    »تعداد بازديدها:
    »کاربر: Admin


    Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

    Add to Technorati

    کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

    All Rights Reserved 2008-2010 © by man-ir.blogfa.com

    Design This Web By Noleek ™ @ Ver:2.00 POWERED BY BLOGFA.COM