تبليغاتX
عاشقانه های سبز بهاری
عاشقانه های سبز بهاری
شاید این جمعه بیاید........
صفحه نخست
ایمیل مدیر
عاشقانه های سبز بهاری

 

                                      

اقا جان نمیدانم کجایی حضورت را اطرافم حس نمیکنم با اینکه سه شب فرصت داشتیم دلتو به دست بیاریم ولی.....

آبرويِ هرچه تلاطم درآبها

 

حتماً همينکه آمدي از آفتابها
ميکاهي از برودتِ سرماي خوابها


آوازهاي شرقيِ خود را پلي بزن
تا قار قارِ لعنتيِ اين غُرابها

ما موجهايِ کوچکِ از ياد رفته ايم
اي آبرويِ هرچه تلاطم درآبها

تکثير مي شوند و وقيح و پر از دروغ
در امتدادِ چشمِ جهاني سرابها

چون امتدادِ يک شبِ از ياد رفته ايم
ما چشمهايِ غرق درافسونِ خوابها

در نورهايِ مشرقي ات سبز مي شويم
حتماً همينکه آمدي از آفتابها

 

آخرين توفان

به دنبال تو مي گردم نمي يابم نشانت را
بگو بايد کجا جويم مدار کهکشانت را ؟
تمام جاده را رفتم غباري از سواري نيست
بيابان تا بيابان جسته ام رد نشانت را
نگاهم مثل طفلان ، زير باران خيره شد بر ابر
ببيند تا مگر در آسمان ، رنگين کمانت را
کهن شد انتظار اما به شوقي تازه ، بال افشان
تمام جسم و جان لب شد که بوسد آستانت را
کرامت گر کني اين قطره ناچيز را ، شايد
که چون ابري بگردم کوچه هاي آسمانت را
الا اي آخرين توفان ! بپيچ از شرق آدينه
که دريا بوسه بنشاند لب آتش نشانت را

آخرين شنبه امروز است


چند ماهيست،
که هر چند روز يک بار
پرده ها را که باز مي کني،
انگار
نور ديگري به خانه مي تابد.
گاهگاهي در و ديوار
رنگ تازه مي گيرد.
مي روي و کتاب مي خواني،
ولي انگار رفته اي قدم بزني.
بعضي از صفحه ها را که خوب مي خواني
رفتي انگار راهپيمايي!
اين روزها گاهي
جاي باران، شراب مي بارد!
تازگي ها سه چار بار ديدم
پشت آيينه هم هوا دارد.
من خودم آخر شب، گيج،
روي تصوير تخت مي خوابم.
اين روزها ديگر
حرف مازاد بر مصرف،
توي کوچه و خيابان نيست.
در محله ي ما، بقال،
هر چه را که مي خواهي
از نگاهت سريع مي خواند...
دوسه روز پيش بود،آري
من خودم توي کوچه اي ديدم
يک نفر به ديگري مي گفت:
آخرين شنبه، امروز است...
راستي ! لباس نويم کو؟
آخرين عصر جمعه ،
مي
آ
يد.

 

يد.

آدين

کاش بودم شبيه آيينه
ساده و بي ريا و بي کينه


بازدارد، هواي شبگردي
دلم اين خرقه پوش پشمينه

از شراب غمت بنوشانم
جرعه اي اعتقاد ديرينه

آه از آن دم که شعله ور گردد
کوه آتشفشان اين سينه

رفته اي و به شوق آمدنت
مي شمارم هنوز، آدينه

مي شمارم هنوز، آدينه

آدينه موعود


مرا از شرمساري ها رها کن
زدست بي قراري ها رها کن
بيا يک صبح آدينه دلم را
از اين چشم انتظاري ها رها کن.

ز ابر آه من آيينه پر شد
دلم از غربتي ديرينه پر شد
ز بس ماندم در اين چشم انتظاري
تمام عمرم از آدينه پر شد.

جهان در حسرت آيينه مانده ست
گرفتار غمي ديرينه مانده ست
شب سردي ست بي تو بودن ما
بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟

خدايا!، زنده کن شوق دعا را
شبي سرشار کن از خويش ما را
ببين! چشم انتظاران بهاريم
پر از آدينه کن تقويم ها را


روز چون شب تيره
خورشيد از نظرها پنهان
و مردمي دلتنگ
کويي يخ چون سنگ
جهان بکام چاپلوسان شد
صداقت زير مشت خدعه خرد گشت
خوبيها رنگ باختند
ابتذال دست در گردن فقر هجوم آورد
وسعت زمين بر حيات بشر تنگ نمود
برکت از زمين رفت
سياهي بر پهنه آسمان
... چتر خود را تا زمين گسترد
از آن روز تا کنون
ما مانده ايم و دستهايي گره خورده به آسمان
در انتظار روز آشتي زمين با آسمان

 

آشتي
روز چون شب تيره
خورشيد از نظرها پنهان
و مردمي دلتنگ
کويي يخ چون سنگ
جهان بکام چاپلوسان شد
صداقت زير مشت خدعه خرد گشت
خوبيها رنگ باختند
ابتذال دست در گردن فقر هجوم آورد
وسعت زمين بر حيات بشر تنگ نمود
برکت از زمين رفت
سياهي بر پهنه آسمان
... چتر خود را تا زمين گسترد
از آن روز تا کنون
ما مانده ايم و دستهايي گره خورده به آسمان
در انتظار روز آشتي زمين با آسمان

در انتظار روز آشتي زمين با آسمان

آقا اجازه خسته ام از اينهمه فريب


آقا اجازه! خسته ام از اين همه فريب،
از هاي و هوي مردم اين شهر نا نجيب.

آقا اجازه! پنجره ها سنگ گشته اند،
ديوارهاي سنگي از کوچه بي نصيب.

آقا اجازه! باز به من طعنه مي زنند
عاشق نديده هاي پر از نفرت رقيب.

«شيرين»ي وجود مرا «تلخ» مي کنند
«فرهاد»هاي کينه پرست پر از فريب!

آقا اجازه! «گندم» و «حوا» بهانه بود،
«آدم» نمي شويم! بيا: ماجراي «سيب»!

باشد! سکوت مي کنم اما خودت ببين..!
آقا اجازه! منتظرند اينهمه غريب....

آقا اجازه! منتظرند اينهمه غريب....

  

 

نوشته شده توسط مریم در یکشنبه چهاردهم مهر 1387
لينك مطلب


  • منوی سایت
  • صفحه نخست
  • پست الکترونيک
  • خانگي سازی
  • ذخيره كردن صفحه
  • اضافه به علاقه منديها

  • درباره وبلاگ
  • سلام که به کسایی که به اینجا سر میزنن وهوس میکنن یه چیزایی درمورد نویسند هاش بدونن من مریم یه روزی وقتی که هنوز نه سالم نشده بود وقتی که یه دختر پاک بودم دوست داشتم همش نماز بخونم من همش میرفتم مسجد اون موقعه ما توی یه روستا زندگی میکردیم و یه شب موقع نماز من یه چیزی دیدم که منو شیفته ائمه کرد البته خیلی ترسیدم نمیدونم مثله یه سایه که بزرگترها بهم میگفتن اقا بوده من ترسیده بودم تا یه مدت نرفتم مسجد ولی خوب
    شیفته اقام شدم من وقتی که با کامپیوتر اشنا شدم میخواستم یه وبلاگ بسازم که توش از عشق اقام بگم به اقام بگم که خیلی دوستش دارم من الان 3روز دیگه تولدمه من تو تیرماه سال 1370 به دنیا اومدم الان دارم میشم 17 ساله دوست داشتم اقام اینجا بود وبهش میگفتم که چقدر دوستش دارم خلاصه من مریم میخوام بگم امیدوارم شمام کمکم کنید دوستتون دارم
    الا ای یوسف زهرا چرا پس تو نمیایی
    تو هستی غمگسار ما چرا پس تو نمی ایی
    تویی گمگشته دنیا منم قطره تویی دریا
    برای تابش دلها چرا پس تو نمی ایی
    تویی بخشنده عزت تویی مولای این امت
    برای رونق دنیا چرا پس تو نمی ایی
    به حق اشک سرخ اقا به حق روی زرد ما
    بیا ای حجت یکتا چا پس تو نمی ایی
  • نویسنده
  • جستجو
  • :جستجو در گوگل
    :جستجو در همین صفحه

  • آمارسایت
  • »افراد آنلاين:
    »تعداد بازديدها:
    »کاربر: Admin


    Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

    Add to Technorati

    کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

    All Rights Reserved 2008-2010 © by man-ir.blogfa.com

    Design This Web By Noleek ™ @ Ver:2.00 POWERED BY BLOGFA.COM